الدین

"الدین" در ابتدا یک وبلاگ گروهی بود. بعد از فیلتر شدن، یکی از نویسندگانش آن را با آدرس جدید در بلاگفا ادامه داد. این وبلاگ مجددا در فروردین 95 گروهی شد و به "بیان" مهاجرت کرد. بخشی از مطالب وبلاگ قبلی نیز به اینجا منتقل شد.
وجه تسمیه "الدین" این است که انتهای نام مستعار تمام نویسندگان "الدین" دارد. لذا نه این وبلاگ تنها به مقوله دین خواهد پرداخت و نه خدای نکرده نویسندگان ادعا میکنند نورانیت و شرافتی برای دین به ارمغان آورده اند

آدرس کانال تلگرامی:
https://telegram.me/aldin_blog_ir

زیرزمین خانه ما جز آن چند سالی که دست مستاجر داده بودیم بقیه وقت ها به نوبت در تملک ما بچه ها بود.

روز های خیلی قبل را یادم ست که زهره برای کنکور آن تو درس میخواند.

بعدش هم مدتی مکان مراسم شلغم خوری و دعای حکم خوانی خان داداشمان شده بود.

همان موقع ها بود که پدر آشپزخانه دراز و بی قواره زیرزمین را بست و بدلش کرد به انباری خودش.

البته انباری خودش که نه شده بود انبار کتاب های او و توپهای باشگاهش!!

باشگاه را البته خان داداش و داداش کوچیکه بسته بودند به نافش وگرنه این قرتی بازیها را خودش نمیپسندید و تا مثلا متن قراردادی یا دعوتنامه ای از باشگاه را میدید که اسم خودش هم پای اش بود نفسش را میداد تو و پف محکمی میکرد و دستش را میگذاشت به پیشانی ش که یعنی از سر آخر و عاقبت کارت میترسم..

دروغ میگفت، نمیترسید

بگذریم

راستش در بلبشوی گونیهای توپ و لباسهای چرک و بوگندوی باشگاه روی سکوی آشپزخانه-انباری پر بود از کارتن های کتاب پدرم.

الان دیگر میشود گفت چقدر از زندگی مرا این کتابها ساخته اند.

پدرم وقتی من توی انبوه کتابهای اش شنا میکردم نه استاد دانشگاه بود نه معلم ادبیات پدرم فقط یک آدم عاشق کتاب بود.

آنقدر عاشق که حتی بعضی از آن مجموعه ارزشمندش را معلوم بود از لابلای کتابهای در معرض خمیرشدن درآورده و یحتمل دزدکی گذاشته زیر پیرهنش و آورده خانه...

کتابهای هدایت جلال امیرعشیری مطهری دستغیب رمان های جنایی رمانهای نوبل گرفته کتابهای ایدیولوژیک سازمانی و...

واقعا پدرم حتی اگر هیچ کدام از آن کتابها را هم نمیخواند لایق استادی دانشگاه بود.

الان که دارم این ها را مینویسم شاید پانزده سالی هست که از سرزدنهای دزدکی ام به انباری خانه برای خواندن و دزدیدن کتابهای پدرم میگذرد.

پانزده سال است که وقتی توی چشمهای پدرم نگاه میکنم مبینم که میدانسته من هر روز عصر که او و بیشتر خانه خواب بوده اند کجا بوده ام.

اما همین چشم ها پشت یک جور سکوت تقریبا همیشگی - به غیر از زمانهای خاص پرحرفی اش - گم شده اند و اصلا با این سکوت بوده که پدر با زحمتها و همکاری مادرم البته ما را بزرگ کرده و چیز یادمان داده.

او خیلی چیزها یادم داد.

اولی ش همین که کتاب باید توی دست بچه پاره بشود

بعدهم اینکه با روحانی و روشنفکر و سپاهی و بانکی و معلم و ارتشی میتوان یکجا زندگی کرد و سفر رفت و برای همه شان محترم بود جوری که بترسند حرف رو حرفت بیارند.

بنده خدا مو سفید کرد و به ما لبخند زد

چون خیلی مرد ست و خیلی استاد...

استاد غلامعباس روزت مبارک

 

 

همیشه دمش گرم و سرش خوش...

 

#عماد_الدین

۵ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۳
عماد الدین

 

 

 

 

چند وقت پیش سوار تاکسی شدم و در حالیکه در اواسط بحث رسیده بودم سعی کردم به دقت مثل همیشه شنوده خوبی در یکی کرسی های آزاداندیشی در ایران باشم! راننده تاکسی و مرد میانسالی که کنارش  نشسته بود می گفت این ها گفتند می خوایم مثل امام علی و پیامبر عمل کنیم اما آخوند ها این قدر حدیث جعل کردند که کی میدونه امام علی چی گفته و چیکار کرده!

بحث با چرخشی دیدنی از حوزه علم رجال به اقتصاد رسید و در نقد وضع موجود اعم از مسئله بیکاری و تورم پیش می رفت که به علت منشوری بودن بخشی از آن قابل ذکر نیست، فقط همین قدر بگویم که خلا آقا پورحسین را به عنوان مجری موفق مناظره های 88 احساس کردم! که اگر ایشان هم در جوار ما در تاکسی حضور داشت، هم نمی گذاشت بحث تا این حد منحرف شود و هم در مورد کاندیدای غایب ( ناصر الدین شاه) صحبت شود و دست آخر اینکه چند دقیقه ای هم شاید وقت به ما می رسید!

مرد میانسال در مورد امیرکبیر و ناصر الدین شاه صحبت کرد و گفت امیرکبیر به شاه نامه نوشت که مملکت با توصیه عمه و خاله اداره نمی شود! و... متاسفانه زود تر از حد توقع و انتظار به مقصد رسیدم و از ماشین پیاده شدم اما ذهنم درگیر چند مسئله شد نامه ای که مرد میانسال به آن رفرنس می داد به شرح زیر است: 

« قربانت شوم، الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم، خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشا و ارتشا معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود. زیاده جسارت است. تقی»

 

نامه فوق الذکر مشهورترین نامه میرزا تقی خان امیرکبیر است که نه تنها در تاکسی و شبکه های اجتماعی که در فضای سیاسی و اجتماعی ایران نیز به آن استنادات گسترده ای می شود از جمله حمید رسایی در مصاحبه ای پس از حمله به آقای فیروز آبادی رئیس ستاد مشترک کل نیروهای مسلح  به این نامه استناد می کند و یا روزنامه وطن امروز که زندگینامه ای از امیرکبیر چاپ کرده و به نامه مذکور اشاره می کند وجالب تر از همه که استاد مسلم تاریخ آقای معتضد در تلویزن این نامه را می خواند و همگی بیت الغزل نامه را پرطمطراق تکرار می کنند، که آری! اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود!

 

هرچند که اساتید  برجسته به کرات گفته و نوشته اند که این نامه مثل بسیاری از مطالب دیگر که در فضای مجازی به سرعت بازتولید می شود جعلی است و به هیچ وجه به امیر کبیر مربوط نمی باشد و برای آن دلایل بسیاری آورده اند از جمله آنکه در هیچ کتب معتبری در باره امیرکبیر چنین نامه ای منتشر نشده. از جمله کتب ارزشمند امیرکبیر ایران مرحوم آدمیت و امیرکبیر مرحوم عباس اقبال آشتیانی! همچنین هیچ شباهتی بین خط امیرکبیر و این سند جعلی وجود ندارد! و حتی اگر چندان خوشایند ما نباشد اما واقعیت این است هیچ گاه امیرکبیر حتی در دوران تبعید این چنین با شاه سخن نگفت و همواره نامه با عبارت «قربان خاک پای همایونت شوم» شروع می شد و با تعبیر  «زیاده جسارت نورزید، باقی الامر همایون مطاع» خاتمه می یافت و دهها دلیل دیگر که سندیت این نامه را زیر سوال می برد اما برای ما امروز چه اهمیتی دارد مهم این است که اداره مملکت با توصیه خاله و عمه نمی شود و چه بهتر برای ما که چنین جمله ای را امیرکبیر گفته باشد!

 

در جامعه امروز نسبت به روایات ائمه حساسیتی وجود دارد که آیا این روایت صحیح السند هست یا خیر؟ بسیاری از افراد کل روایات را به این بهانه کنار می گذارند درست است که دقت در سند روایات ائمه و یا هر کس دیگری امر پسندیده و قابل ستایشی است اما به شرط آنکه در این مورد وحدت رویه وجود داشته باشد نه اینکه سرسوزنی حساسیت نسبت به سندیت جملات دیگران نداشته باشیم. فرقی نمی کند امیرکبیر باشد یا دکتر شریعتی! صادق هدایت باشد یا احمد شاملو! نامه ها، جملات و خاطرات آن ها را به سرعت فوروارد می کنیم در حالیکه کاش اندک حساسیتی نسبت به اعتبار و سندیت آن داشته باشیم!

 

۶ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۷
محی الدین

صحبت من خطاب به حضرات بازیگر و خواننده و فوتبالیسته

 

میدونم که خیلی تیپ هاتون دخترکُشه. شلوارهای رنگی و تنگ و فاق کوتاه، لباسهای اسلیم فیت، کتهای تنگ و کوتاه، زیر ابرو برداشته، موی فشن.

 

ولی دادا، متاسفانه ما آقایون هم مجبوریم خواسته یا ناخواسته شما رو نگاه کنیم. اون تیپ دخترکُش شما، برا ما مشمئز کننده است!!

 

لطفا تو انظار عمومی یه مدلی لباس بپوشید و تیپ بزنید که صرفا دخترکُش نباشه. بلکه به قول آقای غرضی همه کَس کُش باشه!!

۵ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۱۷
شرف‌الدین

همه ما وقتی که دانش آموز ابتدایی بودیم در موضوعات درسی خدایی داشتیم به اسم معلم. هرچیزی که می گفت برای ما حقیقت محض بود و فکر می کردیم وحی خداوند است که از بین دو لب مبارکش خارج می شود. مثلا اگر می گفت 2+2 می شود 5 ما حتی ردیه ی جناب انشتین بر این افاضه دقیقه را یاوه سرایی می دانستیم. حالا این که انشتین بود، اگر مادر بنده خدا خودش را می کشت که پسرجان این روش درست نیست و اصلا این نتیجه غلط است و هی 2 تا پرتقال می چید کف بشقاب و دو تا سیب بهش اضافه می کرد و ثابت می کرد 2+2 می شود 4 نه 5، اصلا تو کت ما نمی رفت که نمی رفت که نمی رفت.

این اعتقاد به حقانیت محض معلم اگرچه رفته رفته در همه ما کمتر شد اما باور بفرماید بسیاری از ما در عموم مسائل زندگی هنوز همینطور هستیم. این که تا به ما می گویند آقا فلان کتاب را بخوان می گوییم نمی خوانم چون با اعتقاداتم در تضاد است، یا می گوییم اگر بخوانم اعتقاداتم ضعیف می شود، هنوز در اعتقادات و تفکراتم آنقدر محکم نیستم که بتوانم تحت تاثیر خواندن این اعتقاد جدید قرار نگیرم، این با حرف فلان استاد بزرگوار در تضاد است و…. یعنی همان رفتار دوران کودکی  را به شکل موجه تری تکرار می کنیم.

تا وقتی که اینطور از روستای باورهایمان نگهبانی می کنیم و اجازه ورود هیچ بیگانه و حتی آشنایی که چند وقتی در شهر زندگی کرده است را به آن نمی دهیم، نمی توانیم به رهایی دست یابیم. نمی توانیم تضاد های بی شمار و آزاردهنده افکار، احساسات و رفتارمان را رفع کنیم و نوعی یکپارچگی ایجاد کنیم، نمی توانیم درد هایی که می کشیم را درمان کنیم. دلیلش هم ساده است چون 2 تا پرتقال می خریم، 2 تا هم از خواهرمان قرض می کنیم بعد 5 تا مهمان دعوت می کنیم و وقتی میوه کم آمد و آبرویمان رفت به هرچیزی شک می کنیم غیر از این که 2+2 می شود 4 و نه 5، چون معلم که اشتباه نمی کند.


پ.ن ۱: لازم به تذکر است که اعتقادات دینی به دلیل مرتبط بودن به حقیقت محض (خداوند) از این قاعده مستثنی هستند. لعن الله قوم الظالمین.

پ.ن ۲: کمی صبور باشید. این قلم هنوز از خواب بیدار نشده است. خودم هم خیلی از این یادداشت ها خوشم نمی آید اما رفته رفته بهتر می شود. 

۴ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۲
سراج الدین

1. در حقوق شرکت ها برای جذب سرمایه، نظری مطرح است که می گوید همانطور که سرمایه با اراده خود و آزادانه به شرکت می اید باید بتواند آزادانه شرکت را ترک کند. البته این اصل نیز مطلق نیست و همه جا به یک اندازه مراعات نمی شود و در شرکت سهامی عام بیش از دیگر شرکت ها به این نظر توجه شده است. فایده اصلی این رویکرد این است که سرمایه از زندانی شدن نمی ترسد پس راحت تر به شرکت می پیوندد. اگر همه چیز خوب باشد می ماند و اگر هم از شرایط راضی نبود می رود. رفتن سرمایه شاید مطلوب نباشد اما نباید فراموش کرد که اگر احتمال زندانی شدن مطرح باشد بسیاری از سرمایه ها هرگز نمی آیند.

2. منظق بند اول را خوب در ذهن تجزیه و تحلیل کنید و حالا به نهاد ازدواج فکر کنید. در ایران امروز همه از قانونگذار گرفته تا خانواده ها در تلاش هستند که با ابزارهای مختلف خروج از ازدواج را سخت کنند. مرد با اقتدار سنتی ناشی از فقه می تواند زن را طلاق ندهد و خروج او را ناممکن کند و اگرچه در همان فقه شرط ضمن عقد وکالت در طلاق برای زوجه پیش بینی شده اما به دلایل مختلف هنوز استفاده از این شرط متعارف و شایع نیست. زن نیز با تعیین مهریه سنگین می تواند مرد را مجبور به ادامه زندگی و حفظ ظاهر کند، چون مرد می داند اگر دست از پا خطا کند شمشیر مهریه بر سر او فرود خواهد آمد و باید حداقل  110 سکه را بدهد تا از حبس و زندان و ندامتگاه رها شود. قانون گذار هم برای دشوار کردن خروج از ازدواج به دنبال اطاله دادرسی دعاوی طلاق است و به گمان باطل خود امیدوار است با طولانی شدن زمان دادرسی زن و مرد از صرافت جدایی بیفتند و دوباره به زندگی مایل شوند. آنان که این فرآیند را تجربه کرده اند می دانند که در دادگاه خانواده حلوا خیر نمی کنند و طولانی شدن دروه متشنج دادگاه تنها باعث غلبه خاطرات تلخ، و محو مختصر تصاویر زیبای زندگی مشترک می شود.

3. همه به دنبال سخت کردن خروج از ازدواج هستند و همین تصمیم جمعی باعث ترس از ورود به ازدواج شده است. این روزها از پسرها و دخترهای زیادی می شنوم که از ورود به ازدواج می ترسند چون خروج از ازدواج را غیر ممکن یا با هزینه بسیار ممکن می بینند. اگر بخواهیم ازدواج رونق بگیرد باید خروج از آن آزاد و آسان باشد. آسان بودن خروج از ازدواج لزوما به معنی ناپایداری زندگی مشترک نیست. هر کسی که هر اختیاری داشته باشد لزوما از آن استفاده نمی کند. اما داشتن اختیار خروج از ازدواج رغبت او را برای ورود بیشتر می کند. چون شخص خود را نه زندانی یک زندان بلکه مقیم یک باغ می بیند. به اختیار آمده و به اختیار نیز می تواند برود.

 

۶ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۰۶
شهاب الدین

مقدمه:

در سری یادداشت های "کارمند نمونه" که قصد دارم توی تجربیات ۳ ساله ام از کارمندی را بنویسم. در این یادداشت ها بدون هیچ گرایش ارزشی فقط تجربیاتم را نقل میکنم. برخی از صحبتهای من شاید باعث شود که من را به بی اخلاقی متهم کنید اما هدف من فقط نوشتن آن چیزی است که تجربه کرده ام.


روحت را به شیطان نفروش


دانش آموز بودم که کارتون آناستازیا را دیدم. در این کارتون صحنه ای هست که راسپوتین ( شخصیت منفی داستان) روح خود را به شیطان می فروشد تا به جادوانگی دست یابد. البته شیطان خلف وعده نکرد و به او جاودانگی مورد نظرش را داد. همان اوایل کارمند شدنم بود که فهمیدم در شرکت ما فاصله زیادی بین حقوق کارشناسان و مدیران وجود دارد٬ فاصله ای حدودا دو برابر و این فاصله باعث رقابتی دیوانه وار در بین کارمندان برای رسیدن به پست های مدیریتی شده است. وقتی به رفتار ها دقت کردم دیدم تمام فکر و رفتار همکاران من متمرکز بر مدیر شدن است و اگر لازم باشد برای این مدیر شدن هر کاری میکنند. در مورد بعضی از آنها اغراق نیست اگر بگویم که حتی روح خود را در ازای مدیر شدن به شیطان فروخته اند. همان موقع بود که  فهمیدم اگر بخواهم به مدیر شدن چشم داشته باشم خیلی چیز ها را از دست میدهم و مجبور میشوم روحم را به شیطان بفروشم. در بسیاری از سازمان های دولتی برای مدیر شدن باید از خیلی چیز ها گذشت و مثل راسپوتین روح را در ازای پست فروخت.


پ.ن ۱: این تمثیل راسپوتین را فراموش نکنید. در این سری یادداشت ها مدام به این داستان برمیگردم.

پ.ن ۲: فکر میکنم یکی از مصادیق آرزوهای بلند برای کارمندان که پیامبر بسیار در مورد آنها هشدار می دهد همین مدیر شدن است.

۸ نظر ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۲
سراج الدین

هفته پیش فیلم Room (اتاق) را دیدم، چند بار هم دیدم. فیلم را برایتان تعریف نمیکنم اما فی المجلس همین قدر بگویم که فیلم ماجرای بچه ایست که تا 5 سالگی فقط داخل یک اتاق زندگی کرده و جزء مادر و یک مرد هیچ انسانی را ندیده است. غیر از داستان های مادر تنها راه ارتباطی کودک فیلم با بیرون تلوزیون است و به همین دلیل یکی از دردسر های مادر این می شود که به بچه حالی کند که به حضرت ابوالفضل قسم این ها که توی تلوزیون می بینی واقعی نیستند و غیر از من و تو و وسایل این اتاق چیز های واقعی دیگری هم هستند که تو اصلا آنها را ندیده ای و اتفاقا خیلی از آن چیزهایی که تو فکر میکنی افسانه اند واقعی هستند. صد البته که کودک به این راحتی ها باور نمی کند و یکی از چالش هایش این می شود که چه چیز واقعی است و چه چیز غیر واقعی.

من هم فکر میکنم یکی از مهمترین چالش های ما تشخیص واقعی از غیرواقعی است. منظورم از واقعی آن چیزی است که می توان بودن آن را در محیط بیرون از ذهن ثابت کرد و غیر واقعی هر آن چیزی است که فقط در ذهن ماست. ما آدم ها واقعی هستیم. ما دچار رنج، غم و گرسنگی می شویم. اینها واقعی است. علاوه بر ما تمامی درخت ها، گربه ها، سوسک ها و سنگ ها واقعی هستند، حتی وانت پراید هم واقعی است. اما انبوهه ی باورها، مکاتب و ایدئولوژی ها ذهنی اند. روزگاران زیادی اینها نبودند اما ما بودیم. با این حال امروز تمام داشته های خود را به جای آنکه صرف بهروزی خود و دیگر امور واقعی کنیم فدای امور غیر واقعی می کنیم و فراموش میکنیم که گرسنه ایم، فقیریم، نیازمند خوشی و رضایت و شادمانی هستیم. حتی فراموش می کنیم که این مکاتب ادعای حل این مشکلات را داشته اند و قرار نبود من عمرم را در خدمت اموری ذهنی قرار دهم که اتفاقا قرار بوده است آنها به من خدمت می کنند.

من، تو، گربه ها، سگ ها، گل ها،  سنگ ها، مزه خوب فلافل، بوی بد سطل آشغال و... واقعی هستیم و امور ذهنی غیر واقعی. امور ذهنی اگر ارزشی دارند تنها ریشه در رابطه ایست که با ما دارند ( برای مثال مشکلات زندگی شهری ما را حل می کنند و موجب کاهش درد ما می شوند) و نه بر عکس، تاکید میکنم نه بر عکس.

با این حال باور کردن این موضوع و تشخیص واقعی از غیر واقعی سخت است و ما هم مثل کودک فیلم به راحتی با این موضوع کنار نمی آییم.

پ.ن 1: اعتقادات دینی به دلیل وابستگی به حقیقت این جهان اموری کاملا واقعی هستند. سوء تفاهم نشود، منظور من فقط ذهنیات غیر دینی است.

پ.ن 2: از باریک اندیشی های فلسفی شما برای تعریف دقیق تر واقعی و غیر واقعی و نقد آنچه گفته شد به شدت استقبال میکنم.

۸ نظر ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۰۸:۴۷
سراج الدین


این چندوقتی که صحبت از بازگشت احمدی نژاد مطرح شده، خیلی ها موضع گیری کرده اند و آن قدری که من دیدم، مهمترین علت مخالفت با بازگشت احمدی نژاد، مساله خانه نشینی یازده روزه بود. این چند روزه امثال این جمله را زیاد خواندیم که "اجازه تکرار قهر یازده روزه را نمی دهیم" یا "کسی که یازده روز قهر کرده بود دیگر نمی تواند رییس جمهور شود"


اما به نظر من خانه نشینی یازده روزه نه تنها کار بدی نبود، بلکه جزو معدود نقاط مثبت کارنامه احمدی نژاد بود.


طبق قانون اساسی، رییس جمهور و رهبر وظایف و اختیاراتی دارند که از جمله اختیارات رییس جمهور انتخاب وزرا است (اصل 133) و رییس جمهور در برابر مجلس مسئول اقدامات هیئت وزیران است (ذیل اصل 234) و طبق اصل 136 رییس جمهور می تواند وزیر را عزل کند.


اگر چه در عرف مشهور است که برخی وزرا و از جمله وزیر اطلاعات با مشورت و هماهنگی رهبری انتخاب می شوند اما این مساله به هیچ وجه مبنای قانونی ندارد و تنها عرفی شده است که ریشه اش نیز نامعلوم است. لذا در مساله آقای مصلحی (و ایضا مشایی)، رهبری طبق قانون اجازه دخالت نداشتند و این مساله جزو اختیارات رییس جمهور بود و احمدی نژاد هم از اختیارات خود دفاع کرد و منتهی به آن ماجرای یازده روزه شد.


لذا به نظر من نقطه های سیاه پرونده احمدی نژاد، تورم بالای چهل درصد، رشد اقتصادی منفی هفت، خالی کردن صندوق ذخیره ارزی، دشمن تراشی در سیاست خارجی، رواج پوپولیسم و ادبیات لمپنی و عدم انضباط مالی و غیره است و نه خانه نشینی یازده روزه!


۱۲ نظر ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۵۲
شرف‌الدین

گوشه مسجد نشسته بود و مشغول موبایلش بود. رفتم کنارش نشستم و گفتم چه می کنی رفیق محمد؟ سلامی کرد و گفت پیام میفرستم. همدانشگاهی محمد به تازگی در سوریه شهید شده بود و مشغول فرستادن خبر شهادت دوستش به سایر همکلاسی ها بود. دوستانش جواب پیام را می دادند اما چهره غمگین محمد با خواندن پیامها گرفته تر شد و آرام و آرام عصبانی. رو به من کرد و گفت: اینا چشونه یه جوری جواب میدن انگار سرباز دشمن مرده. به غیر دو نفر یا جواب ندادن یا میگن به ما ربطی نداره حتی متلک میندازن. محمد شکه شده بود و متوجه نبود که ریشه این بی توجهی و حتی دشمنی به اشتباهات گذشته بر میگردد. به رفتارها و سیاست های غلط حوادث سال ۸۸.

تلخ ترین نتیجه حوادث سال ۸۸ ایجاد شکاف بین مردم بود. حوادث ۸۸ باعث دور شدن مردم و کاریکاتوری شدن درک آنها از یکدیگر شد. سال ۸۸ بخشی از مردم در مقابل بخشی دیگر قرار داده شد و فضا به جای مفاهمه و آشتی به سمت دشمنی و ضدیت رفت و اینطور برادر در برابر برادر قرار گرفت. یکی از نتایج این دشمنی همین موضع سرد و گاه ضدیت بخشی از جامعه (که حتی مذهبی ها هم در میانشان کم نیستند) در برابر شهدای مدافع حرم است. متاسفانه کسانی که در سال ۸۸ معتقد به تخلف بودند خاطره بسیار بدی از افرادی دارند که امروز در خارج از کشور برای منافع ایران میجنگند. این خاطره ها در کنار تبلیغات صدا و سیما و تاکید آن بر حضور این شهدا در برخورد با معترضین باعث شده است زخمه های کهنه همچنان سرباز بمانند و حتی چرکین شوند. این روزها بسیار میشونیم که مدافعین حرم برای پول به سوریه میروند؛ شستشوی مغزی شده اند؛ تندروهای شیعه اند (بلاتشبیه داعش شیعه اند)؛ اوباش هستند؛ افرادی سرخورده اند که حتی نتوانسته اند کار پیدا کنند و از بیکاری به جمع نیروهای نظامی پیوسته اند؛ یا اینکه.... . اینها نتیجه همان دور شدن و شکاف افتادن است. حقیقتا واقعیت ماجرا خیلی متفاوت است. در اینجا قصد ندارم بگویم برای چه می روند، فقط می خواهم دعوت کنم به در کنار هم نشستن و برای لحظاتی دنیا را از دریچه دیگران دیدن. میدانم که به خیلی ها ظلم شده است اما میخواهم بگویم باید گذشته را بخشید. کنار گذاشت. برای ساختن آینده باید از گذشته گذشت هرچند نباید فراموشش کرد. اگر میخواهیم آن اتفاقات دیگر تکرار نشود و در مقابل این موج تهدیدات بی سابقه که از داخل و خارج در عرصه های مختلف از فرهنگ گرفته تا اقتصاد و امنیت و سیاست خارجی ایران را حفظ کنیم؛ باید برای پر شدن این شکاف ها گام های عملی برداریم. باید سعی کنیم به هم نزدیک شویم و با هم زندگی کردن را یاد بگیریم. وگرنه همه ما خواهیم باخت. میتوانیم از کار های خیلی ساده شروع کنیم. از علایق مشترک. از ورزش و فعالیت های مذهبی. لازم نیست یکدیگر را تغییر دهیم فقط سعی کنیم یکدیگر را بفهمیم. همین.

 

من فقط می خواهم بگویم که از این شکاف باید ترسید.

۱۱ نظر ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۰۸:۱۷
سراج الدین

بسم الله الرحمن الرحیم

و به نستعین

 

امشب که شب اول ماه شریف رجب هست اینجا رو راه میندازیم به یاری خدا.

بعد از مشکلات عجیب و غریب بلاگفا که چند ماه وبلاگ قبلی عملا تعطیل شد، دیگه نشد که درست وبلاگ بنویسیم. اما اینجا راه افتاد با این تفاوت که سراج الدین مجددا به الدین اضافه شد.

 

اما همین اول کار چندتا نکته:

 

اولا: ما هم میدونیم که دوره رونق وبلاگ نویسی گذشته اما  هنوز هم وبلاگ رو به دلایل متعددی که بعدا توضیح خواهیم داد، یک فضای مناسب و خوب میدونیم برای نوشتن.

 

ثانیا: برای این وبلاگ یک کانال تلگرامی هم راه انداختیم. توی قسمت پیوندها، اولین لینک، لینک آدرس کاناله. توی اون کانال تمام پستهای اینجا قرار داده میشه و باعث سهولت پیگیری مطالب وبلاگ هست. تنها مشکل کانال اینه که نمیشه توش کامنت گذاشت. لذا برای کامنت گذاشتن باید بیاید وبلاگ.

 

ثالثا: توضیحات بالا، سمت راست رو بخونید. مخصوصا دوستانی که تازه به الدین پیوستند و علت نامگذاری نویسنده ها رو نمیدونند.

 

رابعا: توی اختلالات بلاگفا، خیلی از پست ها و اغلب کامنتها از بین رفت متاسفانه. همون تعدادی که باقی مونده بود به اینجا هم منتقل شد. دوستانی که جدیدا به الدین پیوستند، میتونند با مرور پست ها، با فضای کلی این وبلاگ آشنا بشند.

 

خامسا: امیدوارم بتونیم دوستان قبلی رو پیدا کنیم دوباره.

 

در آخر لطفا کمی صبور باشید. ان شاء الله کم کم اینجا راه میفته و امیدوارم مطالب رو بپسندید

 

 

ارادتمند

۴ نظر ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۰
شرف‌الدین